تبليغاتX
خیـــــــلی خســـتم
زندگی بی یارکردن مشکل است

میخوام برم سر اصل مطلب، اصل مطلب تو این دوسال ودو ماه

اصل مطلب اینکه خسته شدم ، به خدا کم آوردم

خسته شدم از بس تو این مدت تنها کسی که بهم دلداری داده خودم بودم

خسته شدم از آدمایی که فقط یاد گرفتن حرف مفت بزن ،مفته  چون نمیفهمن دارن چی میگن، مفته چون نمیفهمن با حرفاشون چه به روز من میارن

خسته شدم از آدمایی که فقط واسه یه ساعت همراهی با تو سنتو به رخت بکشن

از اینکه هر جا سرک بکشم شاید به وجود آدمی مثل من نیاز داشته باشن

از اینکه با هزار امید وآرزو تو هر روزنامه وسایت واداره وآشغاله دیگه ایی  دنبال کار بگردم وبگن نیست ، از اینکه که بگن خانوم رشته شما نه ،اخه این چه رشته ایی که تو خوندی!!!!!!!!!!!!چرا اون موقع که داشتم انتخاب میکردم کسی ازم نپرسید دارم چی انتخاب میکنم ، خیر سرم بهترین رشته انسانیه که!!!!!خیر سرم اسمش بلنده ،دهن پر کنه، میگن سخته ، خیر سرم من که عاشق رشته هستم ، خیر سرم به هیچ عنوان حاضر نیستم هیچ رشته ایی دیگه رو انتخاب کنن ، اینه معنی عشق ؟؟؟

خسته شدم ، از اینکه تو هر آگهی استخدامی اسم رزمنده ، فرزند شهید واسیر وایثارگر ومعلول وجانباز دیدم ،تازگیا فرزند فرهنگی هم به لیست اضافه شده

من چه کنم که بابای من یه نصفه روزم جبهه نرفته ، چه کنم که رسیدگی به بچه هاشو به جنگ ترجیح داده ، چه کنم که یکی ازهمین شمایی که الان حرف از سهمیه وکوفت وزهرمار میزنین ، خودتون با دستای خودتون معافش کردین ؟؟؟

خسته شدم از سوالایی که پراز خودخواهیه ، از اینکه انگار تو اون مغز کوچیکتون سوالی از این بزرگتر جا نمیشه ،از اینکه راه به راه بپرسی چی شد کار گیرت اومد؟؟؟خسته شدم از بس بغض کردم اما با قاطعیت گفتم نه... خستم

خسته شدم ازبس کارای آبکی بهم پشنهاد شد

خسته شدم از بس تو خودم ریختم

خسته شدم از اینکه بعد ازدوسال ودوماه وقتی این همه راه کوبیدم ورفتم دیدن قدیمی ترین دوست روزای خوشم ،همه وقتم صرف غرزدن ودرد ودل کردن وگفتن اینکه این چی گفت بهم واون چه کرد وامید دادناشو ومن که فقط تو دلم خندیدم  که مگه دیگه امیدی هم مونده ، خسته شدم وقتی میبینم تو با وجود همه مشکلاتت لبخنده روی لبت ر وفراموش نمیکنی مبادا حالم از اینی که هست بدتر بشه

خسته تر شدم وقتی گفتی داری ازاین  شهر مزخرف میری جایی که شاید آزادیت بیشتر باشه ،میری جایی که مجبور نباشی واسه دیدن من هزارتا فیلم بازی کنی

 

خسته میشم وقتی با یه دنیا امیدو خوشحالی از اینکه هنوز صداتو هر چند با تاخیر چند روزه دارم بازم با یه سوال همه ی خوشییمو زیر سوال میبری، از اینکه هنوز به فکرمی ته ته های وجودم یه ذره خوشحال میشم ،اما فقط یه ذره

خسته شد از این حس بزرگ شدن ، از اینکه دیگه طعم خیلی چیزا برام مثل گذشته نیست ،از اینکه یکی درست شبیه حس خودمو داره وفقط من تونستم 26 روز تحملش کنم ،از اینکه اینقدر شبیه هم بودیم وبه این نتیجه رسیدیم که چقدر تحملمون واسه دیگران سخته ،سعی کردم بهت بفهمونم واقعا دوست داشتنی هستی برام اما نشد!!!!!

خسته شدم از این آروزهای دست نیافتی

خسته شدم از این توکل بی جواب ، از اینکه یکی تو گوشت داد بزنه نه اینکه با لحن آروم ، شب وروزتو گوشت داد بزنه که خدایی هم هست، از اینکه تو گوشم داد بزنی که اگه یه چیز وازم گرفته ، عوضش خیلی چیزایی دیگه بهم داده،از این همه شعار ، از اینکه سعی کنم کلمه به کلمه نمازمو با حضور قلب بخوونم وچشم به کرم ولطف اون باشه خسته شدم ،کو؟؟؟کدوم رحمت ، کدوم کرم ،
کدوم لطف ، من که کور نیستم ، چرا نمیبینم ؟؟؟

 

خسته تر میشم وقتی تو میگی به همه آرزوهات رسیدی وتنها آرزو واسه خودت اینه که دیگه آرزویی نداشته باشی ، همچین چیزی ممکنه مگه؟؟؟مگه ممکنه آدما با اون حریص بودنی که من ازشو ن سراغ دارم وقتی به یه نقطه دلخواه رسیدن ، هوس رسیدن به بالاتر رو نداشته  باشن، چقدر تو سر خوشی به خدا

خسته شدم از این که میخوام خوب باشم وزندگی کنم وفقط شاید چند روز بذارن خوش باشم

خسته شدم از بس به اصطلاح برنامه ریزی کردم واسه درس خوندن وهر روز بهم میخوره ، مجبورم جابه جاش کنم  وآخرشم به هیچی نرسم

خسته شدم از آماری که زجرم میده وهر لحظه باعث میشه قید همه چیزو بزنم وبشینم فقط غصه بخورم ، از اینکه بهت بگن تو اگه خودتو بکشی جز 18 نفر اونم دانشگاه آزاد نیستی، یادبگیرید وقتی میخوایین به کسی امید بدین،اینجوری امید بدین 

خسته شدم ازاینکه آقای .....بهت میگم آقا ، استاد گفتن حق تو نیست ، تو برای من مغروری ، اما یادت یاشه اینی که روبه روی تو نشسته بارز ترین خصلتش مغرور بودنشه ، حالا دیگه تو این خصوصیتم شک ندارم ، اما چون نقاشی رو دوست دارم ، ادامش میدم ، واسه خاطر دل خودم،مثل اینکه خیلی دلت واسه روزای اولم تنگ شده،چون دیروز حالمو گرفتی !!!!

خسته شدم از اینکه شدم شبیه کسی که یه روزاز غرزدناش خسته شدم ، از اینکه یه روزی که داشت تو خیابون راه میرفت از خدا میخواست اون ماشینی که از دور داره میاد اونه به آروزش برسونه ، به مرگ، بانهایت تاسفم باید بگم آرزوی منم همینه ، همینه که دیشب مثل احمقا اگه فقط چند لحظه دیر میجنبیدم حتما به آرزوم میرسیدم ،ممنون یکی درست مثل دیشب سر خوش از نمیدونم چی اونقدر سرعت بره وصدای ظبتشو زیاد کنه ومنو به آرزوم برسونه .....آخ که چه حالی داشت درکش میکنه !!!!!

از اینکه وجود خیلیاروبه این آسونی فرمواش کردم گاهی خستم

خسته شدم از این همه واقعیت تلخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:2  توسط فاطمـــه  | 
 لذت بخش ترین لحظه غرق نگاه تو شدن بود

اون وقتی که ناخواسته اشک شوقم جاری شد

شاید بهترین سفر عمرم ...تنها سه روز از ندیدنت میگذره ومن چقدر بی تاب نگاهتم

یا رضا مرهم دردهایم باش

 

دوست داشتم یکی از عکسایی که خودم گرفتم اینجا بذارم اما سیستم خونه مشکل داره فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:2  توسط فاطمـــه  | 

یه لیست بلند بالارو میخوام بذارم کنار ، دیگه نمیخوام چشم انتظار بشینم ببینم کی الان تو این لحظه دلش مثل دل منه ، نمیخوام از اینکه شبیه منی حس خوبی داشته باشم ،از اینکه حرفات از جنس حرفامه خوشحال نشم،میذارمتون کنار ، میخوام تافته جدا بافته شم ، نه اینکه چیز قابل تو جهی داشته باشم ، اما همه ی اونا چیزایی که یه روزی برام ارزش داشتن ، دیگه حتی یه ذره ارزش ندارن ، بی معنان برام .از دور هم چیز قشنگه ، یا چشم من خوب نمییبنه ، یا اینکه واقعا بدن ولازمه چشامو باز کنم وبهتر ببینم ،خیلی چیزا ناشناخته بمونن بهترن، مثل آدما ،هر چه ناشناخته تربهتره،کاش ناشناخته بمون ، کاش ارزششون از دست ندن ،کاش حفظ میکردی زیباییتو ،ناشناخته تر ، زیباتری .

کاش حواسمو جمع کنم ببینم عهدمو به خاطر کی بستم و واسه چی شکستم ، کاش اگر روزی دوبار یاد یه شب زمستونی زجر آور میافتم ،صدبار یادش کنم ، لحظه به احظشو ،کابوسشو ،بی خوابیشو ، فریادهامو،سوز ناله هامو ،از همه مهمتر علتشو ،کاش درس بگیرم ،کاش یادم بیاد تو چه طور همه چیزو برام مهیا کردی ، یادم بیاد که خواستی بهم ثابت کنی اونی که میمونه وتحت هیچ شرایطی ازم جدا نمیشه تویی. یادآوریش همین بغضه ، همین بغض آشنا، همین سنگینی که داره خفم میکنه .

گفتی برم؟گفتم برو، اما نگفتم تاابد

بارفتنت توی چشام اشک جدایی حلقه زد

تنهام، خیالت پیشمه ، زخم دل درویشمه

هرجا بسوزم خاطرتت ، خاکستره آتیشمه

باورکردم که حتی تو بدترین حالت ممکنه خیری نهفته ست ، گاهی بعضیا چیزا از دور قشنگن اما چیزی جز زشتی نیستن ، هر چقدر تلاش کنی ظاهرتو حفظ کنی ، بالاخره خودتو نشون میدی

فکرمیکردم این راهی که داری جلو م میذاری چیز جز شر وبدی برام نداره ، فکرکردم بعدش تا چه مدتی باید افسوس بخورم که چرا؟اما کاملا بر عکس شد فکرمیکردم لذتش بیشترازدرسشه ، اما من این بار درس گرفتم ازیه کاری که شاید جزشر نباشه وقتی از دور نگاش میکنی.

من اگه بخوام خوب باشم ، اگه نخوام بیشینم وغصه بخورم ، همش به خودم بستگی داره ، حرف کسی برام مهم نیست، اونم کسی که بدونم ارزشی براش ندارن .

بهم اونقدر قدرت بده تا به همه ی خواسته هام برسم ، تا اهدافم رو اونجوری که دوست دارم پیش ببرم ،کاری که لازمه رو انجام بدم ، هر نتیجه ای ممکنه بدست بیاد رو پیش بینی کردم ، اماالانم برام مهمتره ، مهم این روزاست که باید خوب بگذره،میخوام همون حس دوست داشتنی ور تکرار کنم با لذت بیشتری .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:23  توسط فاطمـــه  | 
 

از این نامهربونیها دارم از غصه میمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:20  توسط فاطمـــه  | 

بنویس غم

غم

بخش کن

غم

.

.

.

غ

م

دوحرف نه؟؟؟

بخش میکنم ....محکم میگم

 

غم

 

یک بخشه ...قدر یک چشم بر هم زدن جواب همه ی سوالای تورو دادم ....نوشتم ، بخش کردم وصداشو کشیدم

صداشو با دقت میکشم تامبادا تنبیه بشم ، معنیش بمونه برای بعد ....تکلیف شب من میشه غم ...میگی هر کس انجام نداد ...........

تکیلف شب ....معنی غم.........؟؟؟

تنبیه میشم ............!!!!!

حالا تکلیف هرشبم میشه غم

گفتی فقط یه بخشه ....یه بخشه از زندگی ؟؟؟

گفتی

بخشی از آرزوهام

بخشی ازخاطره هام

بخشی از خیالم

بخشی از خوابم

بخشی از خواسته هام

بخشی از رویاهام

بخشی از

بخشی از

بخش

بخش

بخش

بخش

غم

غم

غم

غم

نگفتی بخش بخش  وجودم

تمومش کن این تکلیف زجر آوره شبانه رو

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط فاطمـــه  | 
هرروزدلم درغم تو زارترست

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:45  توسط فاطمـــه  | 

 

من شکست نميخورم،ايمان ودوست داشتن رويين تنم کرده اند،وقتي تنهاي تنهايم کردند ودنيايم ،چندوجب درچندوجب ،تنگ وتاريک مثل گور ، بريده از جهان وجهانيان ، دور از عالم زندگان.ويادها ونامها نيز از خاطرم گريخته بودند، در خاليترين خلوت ومطلق ترين غيبت که هيچ نبود وهيچ نمانده بود.باز هم درآن خالي وخلاء محض ، چيزي داشتم ،در آن غيبت محض ،حضوري بود.در آن بي کس محض، احساس ميکردم که چشمي مرا مي نگرد، مي پايد، ديده ميشوم ، حس ميشوم، (بودن)ي درخلوت من حضور دارد .کسي بي کسي ام را پر ميکند، در ان فراموش خانه نيستي ومرگ وتاريکي ووحشت ، يار تماشاگري دارم که يادووجود وحيات وروشني رادررگهايم تزريق ميکند ، حتي گاهي سلامش ميکنم ،گاهي ازاو خجالت ميکشم ،گاهي از او چشم ميزنم،مواظب اعمال ورفتار وحرکات وافکار خويشم،گاهي درآن قبر تنها ،خودم را برايش لوس ميکنم ، ازاينکه مي بينم از من راضي است،از کارم خوشش آمده است،به خود ميبالم، کيف ميکنم ، خودخواهي ام اشباع ميشود ، سرفراز ومغرور وقوي وروشن وخوب...!!!

 

۲۹خرداد سالروز درگذشت دکترعلي شريعتي پشتکارش براي رسيدن به اهدافش با وجود همه ي موانعي که سرراهش بود قابل تحسین بود وعاشق نوشته هاشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط فاطمـــه  | 
 

هنوزم يه چيزايي تو خاطرم مونده ،هنوزم هر از گاهي بايه تلنگر کوچيک آواري از خاطره هارو سرم خراب ميشه .اينروزا چرا همه فکر ميکنن همه چيز خوبه ؟؟؟چرا بعضيا هنوز فکر ميکنن هستي !حتي مهربونتر از هميشه .
امروز تو رافاش کردم واسه کسي که تنها همراه روزاي به ظاهر خوبم باتو بود ،واموند..........!!!!!!!چيزايي که داره ميشنوه حقيقته ؟؟؟افسوسه منو که ميبينه ترجيح ميده ادامه نده
.
.
.
چقدرشيبه مني ...!!!دوست دارم خودمو بهت نزديک کنم
.
.
.
بازم مجبورشدم پاجاي پاي تو بذارم
.
.
.
باوجود همه ي دلتنگيام....لطفا ديگه توخوابم نيا
.
.
.
بغض دارم ...يه بغض سنگين قدر همه قدمايي که سنگين برداشتي...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:25  توسط فاطمـــه  | 

 

داره دلواپسی دنیامو به آتیش میکشونه

امروزم برخلاف تصور تو ،يه روزه بهاريه ،يه نسيم خنکه دوست داشتني همه وجود زخم خوردتو مياد که نوازش کنه ،انگار اون قبل از همه متوجه حضورت شده ،اون قبل از هر کس ديگه ايي خودشو بهت رسونده که نويد يه روزه خوبو بده،انگار اون تنها کسيه که بدون اينکه نيازي به وجودتو داشته باشه خودش پيش قدم شده

 

اماکاش اونم بدونه با کابوسي که خواب ديشبتو ازت گرفت هرچقدر هم که مصمم باشه نميتونه حضور خودشو بهت تحميل کنه  .
نميتونه بهت کمک کنه که فرمواش کني چي باعث شده نيمه هاي شب يه دردي خوابو ازت بگيره وبه جاي آرامش همه وجوتو بگيره وبعد درست همون قصه ي تکراري .
.
.
.
.
.
خستم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط فاطمـــه  | 

به همه چيز ميخوام از نو يه نگاهي کنم ،بر گشتن تموم روزايي که الان شايد ديگه ديره واسه جبران محاله ،نميدونم چه جوري بايد جبران کنم، چه جوري روزايي رو که ميتونستم بهتر ازشون استفاده کنم وبه نفع خودم وواسه خاطر خودم سپري کنم برگردونم ، روزامو هدر دارم، وقتمو ،احساساي قشنگمووخيلي چيزايي ديگه که حتي ارزش اينکه من دستامو بخوام بيشتر روي اين دکمه ها جابه جا کنمو ندارن،يه تجربه بود که هزينه ي سنگيني برام داشت ،روزاي قشنگ عمرم رو باخودش برد ، منصفانه نيست اگه بگم عايدي من از اين روزا فقط بد بود نه خوبم بود ، چشامو به روي خيلي چيزا باز شد ، خيلي از آدماي بد دنيا رو شناختم ، وبيشتر از همه اقرار ميکنم به خودم افتخار کردم ، به داشتنيام ، به مقدساتم ، به اون چيزايي که خدا بهم نداد وهميشه ازش گله داشتم والان متوجه شدم که چه نعمته بزرگيه.اون موقع اينقدر غرق بودم که از خيلي چيزا غافل بودم حتي از خدا ، نميدونستم اون الان تو اوج توجه .


دلخورم از خودم ، احساس ميکنم اون ته ته هاي وجودم يه چيزي هست که هنوز درد داره، هرچي فکر ميکنم نميدونم چيه .چرا؟


هميشه وقتي کم ميارم وتموم ميشم ميام سراغت ، اين خصلت ما آدماست .خودت ديدي که اين روزا چقدر به وجودت نياز دارم ، خودت ديدي که هر کدوم از آدماي به ظاهر مهربون وهراز گاهي از روي اجبار،همراه .....چه جوري جا خالي کردن .اما تو محکم تر از قبل کنارم وايسادي ، تو خودت ميدوني تو اين چند وقته چند بار شکستم ودم نزدم....


غصه دارم از خودم .....اينکه اون روزي که تو بازخواستم کني چه جوابي بهت بدم ؟؟؟ميترسم ؟؟؟بگم يک سال از بهترين سالاي جوونيمو چه کارکردم؟؟؟ چه جوري گذروندم ؟؟؟با کي گذروندم ؟؟؟واسه چي گذروندم ؟؟؟چي نصيبم شد ؟؟؟

ترسه من ازاين يک ساله آخره ....درست يک سال ......چندان نگران قبلش نيستم .....اون موقع ها يه حس ديگه ايي بود ....اما تو اين يکسال خودت بهتر ميدوني چي بهم گذشت .


خدايا بازم شرمندتم ....کمکم کن بتونم اگرچه سخت فراموش کنم ...نه اينکه راحت از کنارش بگذرم ....شايد گذشتن از کنار همه آدما برام آسون باشه .....اما ترسمو چه کار کنم ....خدايا اين اميدو بهم بده که منو بخشيدي ....اعتراف کنم از تو وبازخواستت وحشت دارم ؟؟؟وحشت دارم از روزي که واسه سوالات هيچ جوابي نداشته باشم !!!


آدماي جور واجور رو به تو ترجيح دادم منظورم يه شخص خاص نيست .....از هر کدومشون يه زخم کاري دارم که تنها تويي که ميتوني درمونش کني .


کمک کن برگردم به روزاي خوبم،کمکم کن حتي يه لحظه فکر هيچ کدومشون به ذهنم خطور نکنه ، هيچ چيزي منو به گذشته برنگردونه .


از زندگيم خيلي عقب افتادم ...کي وتا چند روز ،ماه ...نميدونم چقدر طول ميکشه تا به زندگي عاديم برگردم .تو اين راه سخت ديگه از بنده هاي به ظاهر بنده نوازت کمک نميخوام ، درده من از اوناست .

 

پشت ميکنم به همشون ...ميخوام اين بار بدون هيچ ترديدي محکم دستتو بگيرم وازت خواهش کنم همراهه سفرسختم باشي

 

رفيق راهم ميشي؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط فاطمـــه  |